دلم براي دخترك خانوومم ميسوزد. درماندگي همه وجودم را گرفته. ناي صحبت ندارم و جراتش را هم. خيلي توهين شنيدم حتي به هر دري زدم اما ناگهان يك لحظه سكوت كردم. تنهاترين بودم و بي ياورترين حتي خدا دستي به
حس مبهمي دارم كمي هم آشناست از جدال هاي دائمي درونم كم نشده اما با خودم در سكوتم. چيزي مثل قبل نيست امسدي به روابطم نيست. حس تلخ خواسته نشدن درونم شعله ميكشد براي اولن بار دست روي عسل بلند كردم همينقد
دراز كشيدم روي تخت نسيم خنك ارديبهشت حالم و خوب ميكنه صداي پرستو ها مياد بوي گل توو هوا پيچيده ولي از كجا؟؟ خاصيت ارديبهشت همينه همه چيز نرم و لطيف و خوش عطر و بو. مطمعنم وقتي برگردم و اينجا رو بخونم